تبليغاتX
ياس


ياس

درددل

دلا تا باغ سنگي، در تو فروردين نخواهد شد

به روز مرگ، شعرت سوره­ي ياسين نخواهد شد

 

فريبت مي­دهند اين فصل ها، تقويم ها، گل ها

از اسفند شما پيداست، ‌فروردين نخواهد شد!

 

مگر در جستجوي ربناي تازه­ اي باشيم

وگرنه صد دعا زين دست، يك نفرين نخواهد شد

 

مترسانيدمان از مرگ، ما پيغمبر مرگيم

خدا با ما كه دل­تنگيم، سرسنگين نخواهد شد

 

به مشتاقان آن شمشير سرخ شعله ور در باد

بگو تا انتظار اين است، اسبي زين نخواهد شد!

علي­رضا قزوه

نوشته شده در 88/09/04ساعت 7:49 توسط فريبا| |

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم


پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند

طلب یاری ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

 طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست

 به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

 یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا

 دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

 یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

 یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

 طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
نوشته شده در 88/09/02ساعت 8:56 توسط فريبا| |

دزی آمد زرهی دست بدل مازدو رفت                                     حلقه ای بر در این خانه زیبا زدو رفت

خواست دیوانه کند این دل مارا چه عجب                             هان که سوداگر مجنون چه فریبا زدو رفت

 

که دیروزم که امروزم نمیخواهم دگر فردا                           تمامش درد هر روزم نمیخواهم دگر فردا

توانم نیست آخر یک قدم بردارم ای خالق                         چه بود تقدیر دیروزم نمیخواهم دگر فردا

نوشته شده در 88/08/19ساعت 12:11 توسط فريبا| |

آرزوهایی که حرام شدند

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد.

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد.

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی.

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر.

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو.

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر.

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند

عشق می ورزیدند و محبت می کردند.

لستر وسط آرزوهایش نشست.

آن ها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد.

 بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند.

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آن ها هم گم نشده بود.

همشان نو بودند و برق می زدند.

بفرمایید چند تا بردارید.

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

نوشته شده در 88/08/06ساعت 7:39 توسط فريبا| |

وقتی تو نیستی

 نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

 عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد

 برای روز مبادا اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

 آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست

مثل همین روزهای ماست وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه

 بایدند نه بایدها هر روز بی تو روز مباداست ... اما کسی چه می داند

 شایدامروز نیز روز مبادا باشد

نوشته شده در 88/07/18ساعت 13:43 توسط فريبا| |

دلتنگ توام ، دلتنگ آن لحظه های شیرین وصال .

چشمانم را می بندم تا فاصله ها کم شوند و خود را نزدیک تر از همیشه به تو حس کنم .

 و اینک خود را می بینم که روبروی تو ایستاده .

دستانی که برای آغوش تو باز شده اند  و چشمانی از همیشه خیس تر ...

یاد اولین نگاه به تو قلبم را مالامال از عشق می کند

تو با آن عظمت بی نهایتت

من محو جمال زیبایت

یادت هست لحظه سخت جدایی ؟؟؟

برای دل کندن از خانه ات مرا با پای خسته به این سو و آن سو می کشاندی !

خوب آزمودی این بنده عاصی را !

چون دل کندنی در کار نبود که هر چه بود جان بود آن هم سخت !

 برای بازگشت دوباره سوی تو تمامی وجودم را گرو نهاده ام .

نوشته شده در 88/07/18ساعت 13:42 توسط فريبا| |

کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد ...

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ...

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد ...

کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد ...

کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد ...

کاش می شد در سکوت دشت سبز ناله ی غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید ...

کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد ...

نوشته شده در 88/07/18ساعت 13:41 توسط فريبا| |

ساعتها رو به روزها گره می زنم و روزها رو به شبها می بافم.
همه لحظات تنهائی ام رو تو صندوقچه خاطرات میذارم و اونو می بندم.
می خوام خاطراتم رو هدیه کنم به آینده، آینده رو هدیه کنم به زندگی،
زندگی رو هدیه کنم به عشق و عشق رو هدیه کنم به« تـــو»!
و تو رو ...

آخه« تـــو» رو به کی میتونم هدیه کنم ؟

نه به هیچکس ....... !

« تـــو» رو میسپارمت دست اونی که خیلی بیشتر از من دوست داره
دوستت دارم و دوستم داشته باش شاید.......
آره اگر دوست داشتن گناهه پس من گناهکارترین بودم.
همه نهی کردن منو از این عشق و دوری از عشقت رو می خواستن.
ولی من واستادم . بدون پناه، بدون یاور.
دوست داشتم تو اولین قطرات اشکم رو درک می کردی
اون چیزی رو که تو وجودم بود.
دوست داشتم تو تمام نا باوری ها و تمام بایدها و نباید ها باور می کردی

دردی رو که روزها ، گوشه این دل پنهون کردم و

با تمومه خاموشیم بفهمی که تو دلم غوغایی برپاست...

نوشته شده در 88/07/18ساعت 13:41 توسط فريبا| |

تو رو تو گریه می بوسم ، تو رو که غرق لبخندی

رو این حالی که من دارم ، چرا چشماتو می بندی

بذار این آخرین روز رو تمام باورت باشم

بذار فردا تو این خونه ، تو آغوش تو پیدا شم

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری

بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری

بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری

نمی دونی چه آشوبم از این آرامش خونه

از این رویای شیرینی که می دونم نمی مونه

چه قدر این حس من خوبه ، همین که از تو می میرم

همین که هر نفس امشب ، هوامو از تو می گیریم

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری

بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری

بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری

نمی دونی چه آشوبم از این آرامش خونه

از این رویای شیرینی که می دونم نمی مونه

چه قدر این حس من خوبه ، همین که از تو می میرم

همین که هر نفس امشب ، هوامو از تو می گیریم

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری

بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری

بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری

نوشته شده در 88/07/18ساعت 13:40 توسط فريبا| |

قالب : پيچك